، در بند همان چند طرهام که بیهوا میريزد روي صورتت
. در بند لبخندی که هيچوقت از صورتت پاک نمیشود
در بند سرخی جانت، آرامش نگاهت؛
. در بند دوست داشتنت
ميرزا پيکوفسکي*
بتابان... مستانه... مرا برقصان آرام وباشکوه... مرا زندگي کن
ديروز بعد از مدت ها دوباره رفتم كافه ديماگو ، كافه خاطره هاي سال هاي 85و86
كافه خاطره هاي دور و عزيز
دوباره دفترهاي نقاشي و يادداشت ها رو خونديم و فهميديم كه سال گذشته دقيقا در همين روز من شاد و خوشحال به ديماگو رفته بودم و گفته بودم كه قرارداد كاري بستم و اونجا يه جشن كوچولو ترتيب داده بوديم. بعد از يادآوري روز 31 ارديبهشت 86 ، براي مدير عامل ام اين جمله را فرستادم : امروز يك سال گذشت و حالا شركت ،قسمت مهمي از زندگي من شده ، كه به خاطرش نگران يا خوشحال مي شوم
:مدير عامل جواب داد
از حضور يار مهرباني كه در تمام لحظات و فرازها و نشيب ها توانست سربالايي هاي عرق ريزان كار را به سرازيري لذت بخش و شادي آفرين تبديل نمايد ، با افتخار احساس غرور مي كنم .پايه هاي مستحكم وجودتان براي شركت خودتان استوار باد
با لبخند رضايتي كه تا حالا تجربه اش نكرده بودم به خواب رفتم ، خستگي يك سال كار ، از تنم بيرون رفت