بتابان... مستانه... مرا برقصان آرام وباشکوه... مرا زندگي کن

۱۳۸۷/۸/۵

کلهر و کوير

آقاي کلهر ،کوير با سوز کمانچه اي که مي نوازيد ، کوير تر مي شود انگار، غريب تر

۱۳۸۷/۷/۲۹

در راه خانه

...بايد نوشته اي باشد ،راهي،نامه اي ،آغوشي ،اصلي

جايي به دنيا مي آييم

جايي بالغ مي شويم

جايي " خود " هايمان مي شويم

فرزند روياهايمان هستيم

فرزند خاطراتمان

فرزندي که بيگانگي نمي يابد

"آشنا " مي مانيم و "همراه

تقديم به اعلي حضرت براي دغدغه هايش براي آمدن به خانه

۱۳۸۷/۷/۲۱

همان شهر بود
همان قفس
همان خيابان
شبيه هيچ وقت نبود
شبيه هيچ کدام از ما
من از شهر رفته بودم
پاييز بود و کلاغ بي تاب

۱۳۸۷/۷/۷

وقت خوب

تاريخ امروز : هفت - هفت - هزار و سيصد و هشتاد و هفت
!از اينکه امروز به اين تاريخ توجه کردم ، خوشحالم
...
.پي نوشت يک: اين پست جناب بايرام را از دست ندهيد
:پي نوشت دو:فکر کن يک نفر* اين را برايت بنويسد
، در بند همان چند طره‌ام که بی‌هوا می‌ريزد روي صورتت
. در بند لبخندی که هيچ‌وقت از صورتت پاک نمی‌شود
در بند سرخی جانت، آرامش نگاهت؛
. در بند دوست داشتنت
ميرزا پيکوفسکي*

۱۳۸۷/۶/۲۶

خواب تو

دي شب بود ، خوابت را مي ديدم
!اين روزها هي بين رفتن و نرفتن ام
دلم آشوب مي شود گاهي
مي خندد گاهي بيشتر
دي شب بود ، خوابت را مي ديدم
...باد مي آمد
-فنجان سورمه اي -جهيزيه موروثي خانواده ما
با صداي شکستن اش ، از خواب تو را ديدن ، بيدارم کرد

۱۳۸۷/۶/۲۱

گمشده

يک عدد دل
پر از ستاره پر از باران پر از برگ پر از آواز
......پيدا شده است ، با دادن نشاني دقيق

۱۳۸۷/۶/۱۴

نداي خوشحال

از اينکه هر روز توي زندگي من يه روز جديد و خاص و متفاوت با روز قبل و بعدشه خوشحالم . از اين که هنوز يه عالمه کار براي انجام دادن دارم ، خوشحالم. از اين که هيچ وقت براي هيچ کاري و هيچ آرزويي دير نيست ، خوشحالم .از اينکه هرروز از يک مسير متفاوت مي روم سرکار و از يک مسير متفاوت بر مي گردم ، خوشحالم . از اينکه از شبانه روز ، 17 ساعتشو بيدارم و فعال ، خوشحالم . از اينکه با عشق آشپزي مي کنم ، خوشحالم .از اينکه براي دلم خودم تصميم مي گيرم ، خوشحالم .از اينکه هنوز مي روم خريد و بعد هم با خستگي از شام خوردن بيرون، لذت مي برم ، خوشحالم.از اينکه ديروز توي متروي شلوغ که هيچ کس نمي تونست تکون بخوره ، من با موزيک آي پادم مي رقصيدم ، خوشحالم .

۱۳۸۷/۶/۱۰

ر.ف

يه روزي در زندگي هست که آدم ، خودش بدون هيچ واسطه اي مي فهمه که" قدرت گذشتن" از داشتن موقعيت ها يا آدم ها رو پيدا کرده ... يه کمي بغض آلوده اما ! آخه فکر مي کني با اين گذشتن ، از يه چيزايي در روح خودتم داري عبور مي کني . از يه چيزايي که واسه فهميدن و درک کردنشون خيلي مبارزه کردي

۱۳۸۷/۶/۶

همايون و دستان

پنج شنبه شب کنسرت همايون شجريان و گروه دستان را ديدم
اوج برنامه قطعه‌ی بی‌کلام «مستانه» بود : سازهاي کوبه اي در دونوازي سامانی و حدادی
چنانکه عشق بازي دو ساز تو رابه وجد مي آورد و هر لحظه با فراز و فرود هايش ، در درون ات چنگ مي انداخت
و سرخوشي ات را بر حال هاي ديگر ، غالب مي ساخت
و قطعه نهايي " وطن " که همايون با اين قطعه در ذهن ات ثبت مي شد
و شمايي که همراهم بوديد و احساس بودني دوباره داشتيد
......
پي نوشت : اطلاعات بيشتر از سازها را مي نويسم

۱۳۸۷/۶/۵

...

هميشه بهانه اي هست

۱۳۸۷/۵/۶

براي همين عدم قطعيت ها ، همين دويدن ها ، براي همين افت و خيزها و شکست ها ست که عاشق زندگي ام

۱۳۸۷/۴/۲۴

بانوی جشنواره زمستان

!من دلم برای بانوی جشنواره زمستان که این روزها در آرشیوخوانی هایم ، می خوانمش ، تنگ شده

۱۳۸۷/۴/۱۷

راه من

....روزهاي گرم تير ماه، ايستايي
....من ، حرکت
.بادها مرا به سويي نمي برند
.راه را مي دانم

۱۳۸۷/۴/۱۵

Goodbye my lover.

Did I disappoint you or let you down?
Should I be feeling guilty or let the judges frown?
'Cause I saw the end before we'd begun,
Yes I saw you were blinded and I knew I had won.
So I took what's mine by eternal right.
Took your soul out into the night.
It may be over but it won't stop there,
I am here for you if you'd only care.
You touched my heart you touched my soul.
You changed my life and all my goals.
And love is blind and that I knew when,
My heart was blinded by you.
I've kissed your lips and held your head.
Shared your dreams and shared your bed.
I know you well, I know your smell.
I've been addicted to you.

Goodbye my lover.
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.
......
James Blunt

۱۳۸۷/۴/۳

...بي قراري

۱۳۸۷/۳/۱۴

How to stay happy always?

۱۳۸۷/۳/۸

ر.ف

!جوانه زده ام
!سبز مي شوم
!بانو مي مانم
فصل بي دريغي براي شانه هاي تو

۱۳۸۷/۳/۱

كار


ديروز بعد از مدت ها دوباره رفتم كافه ديماگو ، كافه خاطره هاي سال هاي 85و86

كافه خاطره هاي دور و عزيز

دوباره دفترهاي نقاشي و يادداشت ها رو خونديم و فهميديم كه سال گذشته دقيقا در همين روز من شاد و خوشحال به ديماگو رفته بودم و گفته بودم كه قرارداد كاري بستم و اونجا يه جشن كوچولو ترتيب داده بوديم. بعد از يادآوري روز 31 ارديبهشت 86 ، براي مدير عامل ام اين جمله را فرستادم : امروز يك سال گذشت و حالا شركت ،قسمت مهمي از زندگي من شده ، كه به خاطرش نگران يا خوشحال مي شوم

:مدير عامل جواب داد

از حضور يار مهرباني كه در تمام لحظات و فرازها و نشيب ها توانست سربالايي هاي عرق ريزان كار را به سرازيري لذت بخش و شادي آفرين تبديل نمايد ، با افتخار احساس غرور مي كنم .پايه هاي مستحكم وجودتان براي شركت خودتان استوار باد

با لبخند رضايتي كه تا حالا تجربه اش نكرده بودم به خواب رفتم ، خستگي يك سال كار ، از تنم بيرون رفت

۱۳۸۷/۲/۲۸

يادم هست

هنوز يادم هست
بانوي كسي بوده ام
بانوي چشمان پرستاره
وآوازهاي دور
هنوز گاهي به ياد مي آورم
گرما را
تنهايي را
و مردي را
هنوز پشت لايه هاي مه گرفته دستانم
كسي ،اسم من را آواز مي خواند
وبر دامن من شعر مي نويسد
هنوز خاطراتي از ندا را يادم مانده است
يادم هست كه چقدر رفته ام و باز نگشته ام
يادم هست كه دلتنگ كسي بوده ام ومانده ا م
هنوز اشك را يادم هست
كه در صبح هاي كارون گم مي شد
هنوز يادم هست شبي ،ستاره اي براي شادماني ام درخشيد
هنوز يادم هست متعلق به شهرهاي دوري بوده ام
به انسان هاي دورتر
خاطرات دورتر
من هنوز دست خطي را كه با آن شعر مي نوشتم
هنوز آوازي را كه من را به ياد تو مي انداخت
هنوز شبهاي بي قرار پرآتش را در اهواز
تنهايي هايم ،دلهره هايم، فراموشي هايم
جنگ هايم و اشعار ناسروده ام را يادم هست
هنوز يادم هست
بي تابانه در باران هاي اهواز
در پي خودم گشته ام
هنوز شهر خاطره هاي پر درد
هنوز غربت هايم
هنوز خيلي از اسم ها ،يادها و مكان ها را به خاطر دارم
هنوز يادم هست خودم را
كه گيسوان آشفته يك زمستان بوده ام

۱۳۸۷/۲/۲۶

شور و حال
.
.
.
قيل و قال

نوشته هاي پيشين