Saturday، April 4، 2009

رقصی چنین

شاخ گلی باغ ز تو سبز و شاد
هست حریف تو در این رقص باد
باد چو جبریل و تو چون مریمی
عیسی گلروی از این هردو زاد
رقص شما هردو کلید بقاست
رحمت بسیار بر این رقص باد
---------------------
مولوی

Saturday، March 7، 2009

دفترچه سيمي و روانويس با نوک گرد قلمبه مشکي خريدم ! اومدم هي مي نويسم خودم رو . مي بينم اگه صفحه را رو جدا کنم ، بدهم کسي بخواندشان ، فکر مي کند هر کدام از اين "ندا " ها ، يک شخص متفاوت است و هيچ کدامشان هم به ديگري ربطي ندارد

Monday، February 23، 2009

روز مهندس

.امروز پنج اسفنده! روز مهندس
!پس روزم مبارک
الآن مطمئن باشم که همه متوجه شدن که من مهندس ام؟-

Saturday، January 31، 2009

آن خانه را يادت هست در خيابان دوم اهواز ؟آن پنجره قهوه اي رنگ! ديوارهاي خاکي ! آن خانه اي را که خانه من نخواهد شد ، يادت هست؟

Ready for a new day

.توضیح ندارد . در واقع هر کس می تواند توضیحی بیابد
روز نوی شما کی فرا می رسد؟

Tuesday، December 16، 2008

خب بعضي وقت ها هم اينطور مي شود ، سرگردان مي شوي و مي چرخي .مي ايستي ، مي بيني خودت را باد برده است

Monday، November 24، 2008

هنوز خيلي وقت ها با رنگ ها بازي مي کنم . تاب نمي آورم . قلم موها را برمي دارم ، طرح مي زنم ، بوم را از سفيدي اش دور مي کنم ، مثل خودم که خيلي وقت است دور شده ام

Saturday، November 22، 2008

يادم رفته بود برايت شکلات تلخ درست کنم . يادم رفته بود وقتي تو بيدار مي شوي ، پاييز است و هنوز صداي زنگ تلفني را که تو پشت آني ، نمي شناسم

Wednesday، November 19، 2008

بعد از آن روزها هي مي رفتم در کتابخانه ام مي گشتم ، کتابهايم را ورق مي زدم ، جايي نوشته بود : " منتظر چشمان سرمه اي اش بودم. " بعد يادم آمد وقتي اين را نوشتي و به دستم رساندي که لباس سورمه اي را پوشيده بودم و تو گفته بودي : " نوري سورمه اي رنگ در چشم هايت مي درخشد. " و اين را وقتي گفته بودي که من ديگر آن کتاب ها را نمي خواندم ، فقط در کتابخانه ام نگه مي داشتم . درست مثل خودم که تکه تکه هايم را هميشه در گوشه هاي آرشيو روح ام نگه مي دارم

Wednesday، November 12، 2008

لي لي



لي لي کودکانه آن روزها

لي لي مستانه اين روزها

Sunday، November 9، 2008

باران

بعضي روزها ، باران هم که نيايد ، باراني مي شوم ، رنگين کمان هم مي بينم

Tuesday، November 4، 2008

ر.ف

هي آمدم بنويسم پاييز
بنويسم باران
بنويسم تو
ديدم ، پاييز هست
باران هست
نوشتن نمي خواهند
تو" نيستي "
"مي نويسم :" تو
...
....
...
.
:پي نوشت 1
: اين را برايم نوشته ا ي، دلم نيامد اينجا نگذارم
این روزها
عجیب دلم می خواهد که پروانه ای
از گلدوزی روسری ات بیرون بیاید و
دورم بگردد
پي نوشت 2: دال :ميرزا نوشته اند در باب خداوند

Sunday، October 26، 2008

کلهر و کوير

آقاي کلهر ،کوير با سوز کمانچه اي که مي نوازيد ، کوير تر مي شود انگار، غريب تر

Monday، October 20، 2008

در راه خانه

...بايد نوشته اي باشد ،راهي،نامه اي ،آغوشي ،اصلي

جايي به دنيا مي آييم

جايي بالغ مي شويم

جايي " خود " هايمان مي شويم

فرزند روياهايمان هستيم

فرزند خاطراتمان

فرزندي که بيگانگي نمي يابد

"آشنا " مي مانيم و "همراه

تقديم به اعلي حضرت براي دغدغه هايش براي آمدن به خانه

Sunday، October 12، 2008

همان شهر بود
همان قفس
همان خيابان
شبيه هيچ وقت نبود
شبيه هيچ کدام از ما
من از شهر رفته بودم
پاييز بود و کلاغ بي تاب

Sunday، September 28، 2008

وقت خوب

تاريخ امروز : هفت - هفت - هزار و سيصد و هشتاد و هفت
!از اينکه امروز به اين تاريخ توجه کردم ، خوشحالم
...
.پي نوشت يک: اين پست جناب بايرام را از دست ندهيد
:پي نوشت دو:فکر کن يک نفر* اين را برايت بنويسد
، در بند همان چند طره‌ام که بی‌هوا می‌ريزد روي صورتت
. در بند لبخندی که هيچ‌وقت از صورتت پاک نمی‌شود
در بند سرخی جانت، آرامش نگاهت؛
. در بند دوست داشتنت
ميرزا پيکوفسکي*

Tuesday، September 16، 2008

خواب تو

دي شب بود ، خوابت را مي ديدم
!اين روزها هي بين رفتن و نرفتن ام
دلم آشوب مي شود گاهي
مي خندد گاهي بيشتر
دي شب بود ، خوابت را مي ديدم
...باد مي آمد
-فنجان سورمه اي -جهيزيه موروثي خانواده ما
با صداي شکستن اش ، از خواب تو را ديدن ، بيدارم کرد

Thursday، September 11، 2008

گمشده

يک عدد دل
پر از ستاره پر از باران پر از برگ پر از آواز
......پيدا شده است ، با دادن نشاني دقيق

Thursday، September 4، 2008

نداي خوشحال

از اينکه هر روز توي زندگي من يه روز جديد و خاص و متفاوت با روز قبل و بعدشه خوشحالم . از اين که هنوز يه عالمه کار براي انجام دادن دارم ، خوشحالم. از اين که هيچ وقت براي هيچ کاري و هيچ آرزويي دير نيست ، خوشحالم .از اينکه هرروز از يک مسير متفاوت مي روم سرکار و از يک مسير متفاوت بر مي گردم ، خوشحالم . از اينکه از شبانه روز ، 17 ساعتشو بيدارم و فعال ، خوشحالم . از اينکه با عشق آشپزي مي کنم ، خوشحالم .از اينکه براي دلم خودم تصميم مي گيرم ، خوشحالم .از اينکه هنوز مي روم خريد و بعد هم با خستگي از شام خوردن بيرون، لذت مي برم ، خوشحالم.از اينکه ديروز توي متروي شلوغ که هيچ کس نمي تونست تکون بخوره ، من با موزيک آي پادم مي رقصيدم ، خوشحالم .

Sunday، August 31، 2008

ر.ف

يه روزي در زندگي هست که آدم ، خودش بدون هيچ واسطه اي مي فهمه که" قدرت گذشتن" از داشتن موقعيت ها يا آدم ها رو پيدا کرده ... يه کمي بغض آلوده اما ! آخه فکر مي کني با اين گذشتن ، از يه چيزايي در روح خودتم داري عبور مي کني . از يه چيزايي که واسه فهميدن و درک کردنشون خيلي مبارزه کردي